X
تبلیغات
شهید فهمیده

شهید فهمیده

در اين جريان آرام... (نهر خين)

در اين جريان آرام... (نهر خين)

در اين جريان آرام... (نهر خين)

از پل نو به طرف شلمچه، کمي که جلو مي‌روي، سمت چپ تابلوي نهر خين را مي‌بيني، نهري که جزيره بوارين عراق را از شلمچة ايران جدا کرده است. اين رودخانه کوچک، در اين بيابان دور افتاده، دروازه­اي از بهشت است که اين دروازه را خيلي­ها ديده­اند، اما ديگر برنگشته­اند، تا به تو بگويند که در اين جريان آرام چه ديده­اند؟ و اگر تو اهليت داشته باشي شايد با تو بگويند!


 

_


 

صف نماز که بسته شد. حاج آقا واعظي خيلي زحمت کشيد تا توانست خود را آرام کند تا تکبيره­الاحرام را بگويد. تکبيرگو هم محمد واحدي بود. صداي او به هيچ کس نمي­رسيد. پيش­نماز گريه مي­کرد، نمازگزاران گريه مي­کردند، تکبيرگو هم گريه مي­کرد، عجب نمازي بود! خيلي چسبيد. در قنوت نماز، صداي ناله و انابه­هاي «الهي الحقني بالشهداء و الصالحين» در فضاي سالن پيچيده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:8  توسط  شهید گمنام  | 

چه کسي فکرش را مي‌کرد اينجا زيارتگاه شود! (دهلاويه)

کمتر کسي فکرش را مي‌کرد که يک جاي دور، يک روستاي کوچک به اسم «دهلاويه» که قبل از جنگ کمتر کسي نامش را شنيده بود، اين همه زائر پيدا کند و مردم از خاکش براي خود يادگاري بردارند. دهلاويه، در شمال غربي سوسنگرد، در کنار جاده بستان است. حکايت اين روستاي کوچک شنيدني است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:59  توسط  شهید گمنام  | 

» مسافر آسمان

هوا باراني است. نمي‌دانم چرا ياد تو افتادم. ياد اشک‌هاي آخرين خداحافظي‌ات که در ميان پلک‌ها پنهان شد. يادت هست اين


 مادرت بود که رويت را بوسيد و تو را از زير نوراني‌ترين‌ها رد کرد؟ يادت هست چند قدمي برداشتي و با يک نگاه ديگر به مادر از آن کوچه گذشتي؟


مادر مي‌دانست که نبايد پشت سر مسافرش گريه کند؛ اما اشک‌ها اين را نمي‌فهميدند و بعد از رفتن تو،  باريدند. آخرين نامه‌ات

را که نوشتي، يادت هست؟ روبه‌رويت برهوتي از عشق بود و در نگاه تو اين زمين و آسمان بودند که در يک نقطه به هم متصل

مي‌شدند؛ زمين خاکي و آسمان آبي. آيا براي تو هم وصلي خواهد بود؟ روي آن تخته سنگ نشسته بودي و قلم را بي‌پروا

حرکت مي‌دادي. در کنار تو لاله روييده بود. براي مادر چند شاخه چيده بودي. آري! آخرين نوشته‌ات هنوز با همان لاله‌ها در کنار

عکس تو روي طاقچه قديمي خانه‌اند. مادر هر روز به آنها نگاه مي‌کند و با اشک دل به لاله‌هاي تو آب مي‌دهد.


مي‌داني تا به امروز هنوز هيچ کس جرئت کنار زدن پرده دل مادر را نداشته است. تنها خاطره‌اي که در کنج ذهنش اميد ديدار تو را

مي‌دهد، آخرين لبخندت است وقتي که از پيچ کوچه مي‌گذشتي و دستي که بالا  بردي. مادر حالا مي‌فهمد که تو مي‌خواستي

بگويي «مسافر آسماني» اما فقط اشاره کرده بودي؛ بي‌‌هيچ حرفي.


?


ثانيه‌هاي انتظار سال‌ها بود که مي‌گذشت تا اينکه صداي دستي لرزان روي زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ يکي از

آنها که مانند تو مسافر آسمان بود، اما...


نگاهي به مادر کرد و سرش را در گريبان فرو برد. شرم، اشک، لرز، همه چيز از درون او موج‌ مي‌زد. دست به جيب برد و پلاک نيمه

سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکي که  با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبري داشت؟... هيچ..


از آن به بعد، تنها سنگ‌هايي که روي آنها نوشته بودند «شهيد گمنام، فرزند روح‌الله» همدم روزهاي تنهايي مادر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:56  توسط  شهید گمنام  | 

این هم شوخی از نوع بسیجی وار

شهیدان نویسنده سید سجاد طوسی و حاج علی وفائی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:35  توسط  شهید گمنام  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:37  توسط  شهید گمنام  | 

بسم رب الشهدا والصديقين



روزگاري شهر ما ويران نبود ............دين فر وشي اينقدر ارزان نبود


صحبت از موسيقي عر فانن بود..............هيچ صوتي بهتر از قران نبود


دختران را بي حجابي ننگ بود............ رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود


د ختر حجب حيا غر تي نبود ...................... خانه فرهنگ کنسرتي نبود


مرجعيت مظهر تکريم بود .......................حکم او عالمي را تسليم بود


يک سخن بود و هزاران مشتري............ ان هم از لوث قرائت ها بري


واي که در سالهاي سياه دوهزار................کار فرهنگي شده پخش نوار


ذهن صاف نوجوانان محل.............................پر شد از فيل هاي مبتذل


پشت پا بر دين زدن ازادگيست ........... حرف حق گفتن عقب افتادگيست


اخر اي پرده نشين فاطمه.......................... تو برس بر داد دين فاطمه


بي تو منکر ها همه معروف شد ..........کينه توزي با ولي مکشوف شد


در به روي رشوه گيران باز شد.................. دشمني با نائبش اغاز شد


بي تو دلهامان به جان امد بيا.................... کاردها بر استخوان امد بيا


گوش کن اينک نواي جنگ را ........... قصه اي از شهر بعد از جنگ را

قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب


قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب


قصه شهري که غرق درد بود.................. اتش شهوت درونش سرد بود


شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت............. رمز يا زهرا وحيدر ياد داشت


شهر ما همت درونه سينه داشت........... با شهادت انس از ديرينه داشت


شهر ما روح خدا در دست داشت...... صد هزاران عاشق سرمست داشت


ناگهلن اين شهر ما بي درد شد ................. اتش غيرت درونش سرد شد


حال راز ها در شهر قصه چپ شد.......... .... پوشش خاکي لباس رپ شده


ديگر از جبه در ين جا رنگيست.......... ديگر ان حال و هواي جنگ نيست


يا خميني اي خليل بت شکن ...................خيز و بنگر فتنه هاي شهر من


جبهه و ياران من گم گشته اند............... غرق در نسيان مردم گشته اند


پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟................ ياد جبه ياد ان خونين تفنگ


شهر من حجب و حيايت پس چه شد ............ ناله مهدي بيايت پس چه شد


اي بسيجي کو صفاي جبهه ها ؟................. کفر نگويم کو خداي جبهه ها ؟


اي جماعت ناله ام را بشنويد..................... درد چندين ساله ام را بشنويد


اي شما ان سوي اتش رفتگان................... اي شما اغئش ليلا خفته گان


بنگريد اين لکه هاي ننگ را.................... فتنه هاي شهر بعد از جنگ را


عدهاي با نامتان نان مي خورن............. اي شهيدان خو نتان را مي خورن


جنگ رفت و شهر ما تاريک شد.................. راه وصل عاشقان باريک شد


شما رفته مردم ريايي شدند.......................... و بر خي دگر شيميايي شدند


نه ان شيمايي که در جنگ بود بود............. نه ان گاز سمي که بي رنگ بود


هماناني که رنگ ريا مي زنن......................... و بر سينه سنگ خدا ميزنند


هماناني که يادي زبن مي کنن....................... فضا را پر از ادکلن مي کنن


به يک چک رشوه خور ميشوند.................. به يک حکم مسئول کل ميشوند


هماناني که در بي حجابي تکند........................ سزاوار يک قبضه نارنجکند


به سنگ تحاجم محک مي شوند..................... و مثل عروسک بزک ميشوند


از اينها بپرسد که مهارن کجاست....... شلمچه حلبچه فاو و مريوان کجاست؟


از اينها بپرسيد همت کيست ؟................ از اي ن ها بپرسيد باکري که بود ؟


اين از اين ها بپرسيد که بابايي که بود...... رجايي حسنپور اللهياري که بود ؟


کسي فکر گلهاي اين باغ نيست................ کسي مثل ان روزهاي داغ نيست


همه ناگهان عافيت خو شدند................. و يک شب از اين ر به ان رو شدند


کسي بر شهيدان سلامي نگفت......................... رضاي خدا را کلامي نگفت


بياييد که مردم بهتر شويم........................... در اين ابشار خدا تر شويم


بياييد تجديد پيمان کنيم................................... نگاهي به قبر شهيدان کنيم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط  شهید گمنام  | 

نگاهي به حقيقت شهادت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:34  توسط  شهید گمنام  | 

زندگی نامه شهید خرازی

 

 

 

در سال 1336 در يکي از محله هاي مستضعف نشين اصفهان به نام کوي کلم در خانواده اي آگاه و متقي و با ايمان متولد شد. از اوان جواني جزء نماز گزاران دائم مسجد محل بود که صوت تکبير و اذان او آرام بخش جان نماز گزاران مسجد سيد بود .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:31  توسط  شهید گمنام  | 

شهید چمران ساعاتی قبل از شهادتش چنین می نویسد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41  توسط  شهید گمنام  | 

حزب الله

حضرت ایت الله سید علی خامنه ای رهبر مسلمین جهان و سید حسن نصر الله رهبر فاتح عرب

                                                 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:10  توسط  شهید گمنام  | 

شهادت نامه مهدی باکری

برای خواندن شهادت نامه بر بروی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:46  توسط  شهید گمنام  | 

بسیج چیست و بسیجی کیست؟

 

دوستان عزیزم می توانند با کلیک روی ادامه مطلب مباحثی پیرامون بسیج چیست و بسیجی کیست؟ را مطالعه کنند .سایه مقام معظم رهبری مستدام باد.  والسلام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:26  توسط  شهید گمنام  |